هـمـه با هــم

برای فــردای ایتـــام

مقالات

سایه ای که روشن شد...

سایه‌ای که روشن شد پدر مردی بود که نامش در بازار حکم طلا داشت؛ مردی پرتلاش و معتبر که زندگی خوب و مرفهی برای خانواده‌اش فراهم کرده بود. قهرمان زندگی سه دخترش، مریم، زهرا و سارا بود؛ دخترانی که دنیایشان با لبخند پدر معنا داشت. مریم کلاس دهم، زهرا کلاس ششم و سارا کلاس سوم مشغول به تحصیل بودند و هر سه، آرزوهای بزرگی برای آینده در سر داشتند. اما یک‌ ‌شبه ثمره تلاش چندین ساله بر باد رفت و پدر، تکیه‌گاه همیشگی خانواده، زیر بار ورشکستگی فرسود و قامتش شکست. کوهی از ناامیدی و حسرت روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. از اینکه نتوانسته بود زندگی ایده‌آلی را که برای خانواده‌اش فراهم کرده بود حفظ کند، احساس شرمندگی و گناه می‌کرد هرچند حتی همین حضور غمگینش، بزرگ‌ترین تکیه‌گاه و دلگرمی برای همسر و دخترانش بود. چند ماه بعد، پدر پس از تحمل غمی که روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شد، در سانحه تصادف از دنیا رفت. سه دختر ماندند و مادری که از این به بعد باید هم پدر بود و هم مادر.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.